. نبرد بود تو رو دیدم انقدر قدرتمند بودی که هیچ موجودی نمیتونست باهات مقابله کنه میدرخشیدی و در چهره ات کوچک ترین اثری از ترس نبود... .
برچسب:
نویسنده: پرهام اسدی
.
مدت ها بود تو تاریکی نشسته بودم و داشتم از خودم قطع امید میکردم، دست منو گرفتی و نور رو بهم نشون دادی. خودم رو به خودم نشون دادی. بهم فهموندی خودم رو دست کم نگیرم حتی اگر پر از اشتباهم. که ناامید نباشم حتی اگر حس میکنم سقوط کردم، که من کلی راه اومدم و هنوز کلی راه در پیشه :)
.
برچسب:
نویسنده: پرهام اسدی